در مسیر راه کم کم بالهایت از بین رفت. شکلِ زیبایی گرفتی
تو شدی تنها کسی که وقتی روی زمین راه میرود،
بارانِ نعمتهای خدا از بازترین پنجرهها، زمین را رنگا رنگ میکند. تو با یک سفینه پُر از ابرهای باران زا و آرزوآور امدی
آمدی تا بگویی قشنگترین لحظهها را میشود در کنار تو سپری کرد. فقط کافی هست قدر تو بدانیم. 
اصلاً اگه تو نبودی، دوردانه بودن هم معنایی نداشت. عزیزِ خانه بودن، رنگی نداشت. بانوی خانه شدی...
تو انتظارِ خوش آب و رنگِ مادری هستی، که چشمهایش به راهِ آمدنت دوخته است تا به یک همزبانِ همیشگی برسد.
به یکی که وجودش امنیت ساز هست... هم برای حالا و هم برای وقتی که قراره است مادر شود. پس مبارکه...
تو بازکننده ابروهای گره خورده پدری هستی، که هنوز بارِ توی دستهایش را روی زمین نگذاشته،
روی شونههایش یک جای خالی دارد که میتواند برای تو محکم و همیشگی باشه تا بتونی بهش تکیه کنی و بِبالی.
بخاطرِ بودنش، بخاطرِ بودنِ خودت...
بذار رو راست بگم، خیلی خوشحالم که هستی، که خدا اجازه داده باشی، که سر و کله تو، توی زندگی ما پیدا شد... البته یهویی...
میدانی؟... تو نقطه اتصالِ یک عشقِ سالمی که میتوانی در بعدازظهر یک روزِ برفی پایش را روی زمین بگذارد و سردیها را از بین ببرد.
سیاهیها را از بین ببرد... زشتیها رو نابود کند... پس خوب آمدی...
کسی که پایههای یک آشیانه محکم است از همان ابتدا تا هر وقتی که صبح از خواب بیدار میشه و بتونه چشماشو باز کنه.
آورنده لبخند به روی لبها و پاشیدنِ طعمِ لبخندهایی از جنسِ رنگین کمونی هست. خوش رنگ... دختری...
دختر یعنی تمامِ لحظههای خوبِ لبخندهای خدا از تَهِ دل. از ابتدای ریشه زدنِ ریشههای زندگی در خاکِ وجودِ تک تکِ انسانها.
دختر یعنی کاشتنِ هر روز یک درخت و کمک به سبزتر کردنِ صمیمیتِ انسانها. یعنی پیچیدنِ بویِ گلهای یاس درونِ باغچه زندگی.
دختری که با وقار و غرورِش همه را به وجد میآورد. کسی که با حجابش تمامِ پلهای متانت را یکی یکی آجر چینی میکند
و همه را به تحسین وا میدارد.
تو بانوی دُردانه هستی، خواهرِ برادری غریب که به داشتنت هر لحظه و هر کجا میبالد. الگویی مثال زدنی که پشتِ برادرش است.
پشتم باش...کسی که فاصلهها هم نتواند پیر و ناتواش کند، تا عزیزانش را از یاد ببرد.
همان دخترِ شیرین و مهربونی باش که سختیها رو به تنهایی در آغوش میگیرد تا نخواهد کسی آب توی دلش تکان بخورد.
بلند شو دُردانه خانه ما... عزیزکرده پدر... نورِ چشمِ مادر... بلند شو که امروز روزِ توست...
امروز روزِ بهترین نعمتِ خداست که با پا گذاشتن در زندگیِ ما روزیِ خونه ما را چند برابر کرد.
پس قدمت مبارک...



اصلاً اگه تو نبودی، دوردانه بودن هم معنایی نداشت. عزیزِ خانه بودن، رنگی نداشت. بانوی خانه شدی...
تو انتظارِ خوش آب و رنگِ مادری هستی، که چشمهایش به راهِ آمدنت دوخته است تا به یک همزبانِ همیشگی برسد.
تو بازکننده ابروهای گره خورده پدری هستی، که هنوز بارِ توی دستهایش را روی زمین نگذاشته،
بذار رو راست بگم، خیلی خوشحالم که هستی، که خدا اجازه داده باشی، که سر و کله تو، توی زندگی ما پیدا شد... البته یهویی...
میدانی؟... تو نقطه اتصالِ یک عشقِ سالمی که میتوانی در بعدازظهر یک روزِ برفی پایش را روی زمین بگذارد و سردیها را از بین ببرد.
کسی که پایههای یک آشیانه محکم است از همان ابتدا تا هر وقتی که صبح از خواب بیدار میشه و بتونه چشماشو باز کنه.
دختر یعنی تمامِ لحظههای خوبِ لبخندهای خدا از تَهِ دل. از ابتدای ریشه زدنِ ریشههای زندگی در خاکِ وجودِ تک تکِ انسانها.
دختری که با وقار و غرورِش همه را به وجد میآورد. کسی که با حجابش تمامِ پلهای متانت را یکی یکی آجر چینی میکند
تو بانوی دُردانه هستی، خواهرِ برادری غریب که به داشتنت هر لحظه و هر کجا میبالد. الگویی مثال زدنی که پشتِ برادرش است.
پشتم باش...کسی که فاصلهها هم نتواند پیر و ناتواش کند، تا عزیزانش را از یاد ببرد.
بلند شو دُردانه خانه ما... عزیزکرده پدر... نورِ چشمِ مادر... بلند شو که امروز روزِ توست...
امروز روزِ بهترین نعمتِ خداست که با پا گذاشتن در زندگیِ ما روزیِ خونه ما را چند برابر کرد.
پس قدمت مبارک...
